غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

462

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

روا باشد كه از جهة وجاهت و محبت رياست نقض ميثاق نمائى و خود را در زمرهء ( الذين ينقضون عهد اللّه ) داخل گردانى بيت دست وفا در كمر عهد كن * تا نشوى عهدشكن جهد كن گفتم حاشا كه از من نقض پيمان صادر گردد گفت آرى مكارم بىغايت و عواطف بىنهايت تو دربارهء من مبذول ميدارى و ليكن بر تو ظاهر است كه معاهده بين الجانبين نه اين بود گفتم سمعا و طاعة جاه و منصب بل تمامى موروث و مكتسب مشتركست بعد از آن او را به مجلس سلطان درآوردم و در محل مناسب تعريفات كردم و احوال گذشته كه ميان ما واقع بود بعرض رسانيدم و چندان از وفور فراست و كياستش بسلطان گفتم كه چون من بدرجهء اعتماد رسيد اما به مقتضاء كلمهء الولد سرابيه او نيز مانند پدر شخصى مشعبد مزور و محيل و مدبر بود و خود را در لباس ديانت و صيانت مينمود تا در اندك فرصتى در مزاج سلطان تصرف بسيار كرد و بدان مرتبه رسيد كه در بسى از امور خطيره و مهمات جليه سلطان بنابر سخن او نهاد غرض از عرض اين مقدمات آنكه من او را بدين درجات رسانيدم و عاقبت از قبح سيرت او فسادات پيدا آمد و نزديك بدان رسيد كه ناموس چندين‌ساله صفت هباا منثورا گيرد بيان اين سخن آنكه حسن با من آغاز نفاق كرده محقر سهوى و جزئى خللى كه در ديوان واقع شدى بانواع تصنفاف و حيل صورتى انگيختى كه بعرض سلطان رسانيدى و انگيز كردى تا از وى كيفيت آن استفسار نمودندى و بتوجيه موجه و تقرير دلپذير معقول فساد آن در خاطر سلطان نشاندى و از جملهء قصدهاى حسن نسبت به من يكى آن بود كه در حلب نوعى از رخام مىباشد كه از آن ظروف و اوانى سازند وقتى در آن بلده بر زبان سلطان گذشت كه مقدارى از آن باصفهان نقل بايد نمود و شخصى از اهالى اردو بازار برين سخن اطلاع يافته بعد از مراجعت دو كس از مكاريان عرب را گفته بود كه اگر پانصد من رخام باصفهان رسانيد كرايه دستورى را مضاعف تسليم نمايم و يكى از مكاريان را شش شتر بود و ديگرى را چهار شتر و هريك پانصد من بار خاصهء خود داشتند و اين پانصد من رخام را اضافه بارها و خاصهء خود كرده بر شتران مذكوره مساوى قسمت نمودند و آن سنگها را باصفهان رسانيدند و چون اردو بازارى اين سخن عرضه داشت نمود سلطان شادمان گشته سوقى را خلعت پوشانيد و مكاريانرا هزار دينار انعام فرمود مكاريان مرا گفتند اين وجه را ميان ما تقسيم نماى صاحب شش شتر را ششصد دينار دادم و مالك چهار شتر را چهارصد دينار خبر اين قسمت بدان مخذول رسيد گفت در تقسيم خطا كرده است و مال سلطان را بناواجب داده و حق مستحق در ذمه سلطان گذاشته هشتصد دينار به مالك شش شتر بايست داد و دويست دينار به صاحب چهار شتر و همان روز اين سخن را بعرض سلطان رسانيدند سلطان مرا طلب فرمود پيش رفتم آن مخذول ايستاده بود سلطان مرا بديد و خندان شده قضيه پرسيد مخذول روى درهم كشيده اين سخن آغاز كرد كه مال سلطان را بناواجب داده‌اند و حق مستحق باقى گذاشته‌اند من و حضار مجلس گفتيم بيان كن گفت تمامى بار اين ده شتر سه حصه است هريك پانصد من و عدد شتر ده سه در ده سى باشد چهار آن يك تن در سه دوازده